تبليغاتX
وبلاگ انجمن نويسندگان شوط
شباهت سرگذشت دو درخت شنبه چهاردهم دی 1387 21:38

 

  نام داستان :  شباهت سرگذشت دو درخت 

 روزی روزگاری درخت پیرو کهنسا لی،کنارجاده ای دربیابانی زندگی میکرد. او سالهابودکه به تنهایی زندگی میکرد و درآن بیابان هرگز دوستی ندیده بود.

درخت پیر وکهنسال ما ازاین وضع خیلی ناراحت بود تا اینکه یک روزی متوجه شدکه یک درختچه کوچولویی درکنارش شروع به رشد و نمو می کند.

درخت پیربا دیدن این درخت کوچک خیلی خوشحال شد و خدا را شکرکرد که بالاخره برای خودش همصحبتی پیداکرده است .

 درخت پیرازخو شحالی درپوست خود نمی گنجید. آخه بعد سالها سکوت می خواست با کسی حرف برند .

درختچه ی کوچولو با دیدن این درخت بزرگ خوشحال شد وبا خود گفت که باید خیلی چیزها از این درخت یادبگیرم چون سالهاست که تواین بیابان زندگی کرده است. یک روزی درخت کوچولو برای اینکه سرصحبت باز کند گفت : ای درخت بزرگ شما چرابه تنهایی زندگی می کنید وچراپیش دوستانت در جنگل نرفته اید ؟

درخت کنهسال که سالها درانتظار چنین سئوالی بود زندگینامه ی خود را اینگونه شروع کرد :

 من درکنارپدر و مادر و خوا هر و برادرانم دریک جنگل بزرگ و سرسبزی زندگی میکردم . روزی ازروزها این انسانها که خود را برتر از دیگران می دانند و خود را اشرف مخلوقات می دانند مرا از خانواده ام جدا کردند. آنها می خواستند مرا به شهر برده تا از من میز و مداد و کا غذ و ... بسازند. انسانها من و تعدادی زیاد از درختان جنگل را بریدند و سوار ماشین کرده به قصد شهر راه افتادند.ازقضای روزگار دربین راه من از کامیون به زمین افتادم . چون ازخانواده ام دورشده ودربیابانها رها شده بودم خیلی ناراحت بودم. بارها بخاطر زخمها و شکاف هایی که اره انسانها درتنم بوجود آورده بودند گریسته ام .! اما کسی نبود که به زخمهایی من کمکی کند.

بالاخره گذشت زمان به من آموخت که که باید دست از نامیدی بردارم وبرای زندگی تاره و دور ازخانواده ودوستانم بیاندیشم . چون سرنوشت مرا محکوم به زیستن وزندگی کردن ، کرده بود . من از آن روز تصمیم به زندگی کردن دوباره گرفتم ودر همین جا مشغول ادامه ی زندگی خودشدم . اکنون سالهاست که دراینجا زندگی میکنم وخیلی ازآدمهایی که روزی کمربه نابودی من و دوستانم بسته بودند، مسافرجاده نزدیک من هستندوهر ازچندگاه ازگرمای سوزان تابستان به سایه من پناه می آورند من نیزهرچند سایه خودرا از آنها دریغ نکرده ام ولی با هیچ کدام از آنها صحبت نکرده ام . !!

درخت پیرگفت : دوست کوچولوی من تو چرا که تازه متولد شده ای اینجا هستی ؟

درختچه کوچک که سراپا به گوش بود با خود میگفت این باور کردنی نیست !! ...عجب شباهتی در زندگی ما وجود دارد .

درخت بزرگ گفت : دوست عزیزو کوچولوی من ، جوابم را ندادی ؟!

یک مرتبه درختچه بخودآمدگفت : ها ..ها.. داشتم به این می اندیشیدم که ما سرگذشت خیلی شبیه به هم داریم. 

 درخت جوان گفت : من خیلی چیزها را نمی دانم فقط همین قدر می توانم بگویم که هم مثل تو ، وقتی دا نه ای بودم مثل بقیه دانه هایی که کشاورزان از همین جاده می خواستند به زمین خود برده و بکارند از دست یکی از آنها درکنارتو به زمین افتادم. از آب باران و با مواد غذایی که درخاک بود تغذیه کردم وکم کم بزرگ شدم وسرازخاک بیرون زدم ودرهمین مکان روییدم .!!

درخت جوان گفت ولی شما زندگی غم انگیزی داشتید و من خیلی چیزها را فعلا نمیدانم  بعدازاین خیلی چیزها هست که باید ازشما یادبگیرم .

درخت کهنسال گفت: خوشحالم که پس ازسالها دوست خوبی پیدا کرده ام وقول داد مثل مادر از درخت کوچک حمایت کند وهرآنچه که درخت جوان نمی داندبه او یاد دهد .

اکنون هر دوتا درخت باهم ودر کنارهم خیلی مهربان وصمیمی هستند وهمیشه باهم صحبت می کنند و زندگی لذت بخشی را سپری می کنند و از زندگی خود راضی هستند

برگرفته ازآرشیو وبسایت خرد سالترین عضو انجمن نویسندگان شوط (سپیده)

نوشته شده توسط انجمن نويسندگان شوط | موضوع: | لینک ثابت |

قورآن اولاجاق دوشنبه بیستم اسفند 1386 21:21

 

علی صباغی یکی از شاعران مشهور شهر شوط است که اشعارش را به زبان ترکی می سراید . وی

 

 رئیس انجمن شعر و ادب شهریار شوط می باشد . اشعار زیادی از ایشان در همایش ها و محافل و

 

مجالس شعر و شاعری شنیده ایم . اکنون با این مقدم کوتاه در جهت معرفی ایشان یکی از اشعار زیبای

 

 ایشان را جهت علاقمندان به شعر و شاعری در این پست درج نموده و برای ایشان موفقیت روز افزون در

 

فعالیت های ادبی و هنریش آرزومندیم .

 

 

قورآن اولاجاق

 

بئله دونيايه گوون مه ، بو دا ويران الاجاق             دو شونن باش دا گليب خاك ايله يكسان اولاجاق

 

جنسي تورپاق دان الان جسمي قيزيل دان بئزمه        نيي وارسا بوراخيب قبريده عريان اولاجاق

 

بو قده شانه ني اينجيت مه تئله وئرمه صيغار            قارا قيوريل هورولن ساچ دا پريشان اولاجاق

 

بو حياتي كي بيزه بخش ائلي ييب دور زمان            گه له جك نسله بير افسانه لي داستان اولاجاق

 

نئچه مين شاهلي ساراي لار يا گدالر كؤلويو           سورولوب يئرله بيراولموش يئري بستان اولاجاق

 

سنه بئش گون ليك وئريليب مال ومنال                 ايسته  بوببو   گليب   مرغ  سليمان   اولاجاق

 

سني قارداش لارين قويويا قورد دا يئسه                يؤلو چاشميش سني قورتارماغا كاروان اولاجاق

 

نااميد اولما حياتين اوجاسي آلچاغي وار                ساتيلان قول دا گليب مصرده سولطان اولاجاق

 

بؤشالير هئي بوجهان دؤلمادادير منطق ايلن           كئچير الدن اله مين جور بئله دوران اولاجاق

 

مين دي تابوته (بؤياقچي )الي بؤش ،توشه سنه         ايكي عالمده بو سينن ده كي قوران اولاجاق

 

علي صباغي (بؤياقچي )

 

برگرفته از وبلاگ بویاقچی به آدرس:

 

http://www.Boyagcy.blogfa.com/

 

نوشته شده توسط انجمن نويسندگان شوط | موضوع: | لینک ثابت |

فرخی یزدی شاعری لب دوخته یکشنبه هجدهم آذر 1386 20:43
 

فرخی یزدی شاعری لب دوخته

 

میرزا محمد فرزند ابراهیم سمساریزدی در سال 1302 در شهر یزد در خانواده ای متوسط به دنیا آمد .

تحصیلات زیادی نداشت و پس از فرا گرفتن فارسی و مقدمات زبان عربی در مدارس قدیمهء یزد به کسب و کار مشغول شد .

در اوایل جنش مشروطه به جرگهء آزادیخواهان پیوست وبا گفتارها و اشعار انقلابی در برابر ظلم و ستم حاکم مستبد وقت یزد ، ضیغم الدوله قشقایی ، ایستادگی کرد . در سال 1327 قمری به مناسبت سرودن یک شعر انقلابی به زندان می افتد و به فرمان حاکم یزد، دهان او را می دوزند.

شرح این قصه شنو ازدولب دوخته ام

تا بسوزد دلت از بهـر دل ســـوخته ام

فرخی بعد از یکی دو ماه توانست از زندان یزد بگریزد و به تهران بیاید . در این هنگام به بیست دو سال داشت و بانوشتن اشعار و مقالات تند به زودی مورد توجه آزادیخواهان قرار گرفت و به شهرت رسید.

در دوره نخست وزیری وثوق الدوله با قرارداد1919 مخالفت کرد و مدتی به زندان افتاد . در زمان کودتای رضاخان 1299 نیزمدتی در زندان بود.

فرخی در سال 1300 شمسی با مشکلات فراوان امتیاز روزنامه "طوفان " را گرفت وبا آنکه بارها توقیف شد آن را با نامهای گوناگون منتشر کرد و درآن مقالات و شعرهای انقلابی خود را نشر داد. روزنامه طوفان از مهمترین و پرفروش ترین روزنامه های آن زمان ایران بود و چون از طرف حکومت استبدادی از فروش آن جلوی گیری می شد، فرخی خود آن را درخیابانهای تهران با صدای بلند به مردم عرضه می کرد.

"طوفان" در طول مدت انتشار پانزده بار توقیف می شود و پس از چندی با استفاده از امتیاز روزنامه های دیگر منتشر می شود. فرخی در سال 1307 شمسی به نمایندگی مردم یزد انتخاب می شود و در مجلس جزو اقلیت قرار می گیرد و اغلب با وکلای خود فروختهء اکثریت در حال مشاجره و منازعه بود . سپس از ایران مهاجرت می کند .

 

فرخی در مهاجرت نیز مقالات و اشعار انقلابی خود را منتشر می کند تا آنجا که دولت آلمان او را مجبور به ترک برلین می کند . در این هنگام حکومت ایران او را می بخشد و فرخی به ایران باز می گردد و به نشر دورهء دوم " طوفان " می پردازد و این بار هم با توقیف رو به رو می شود. آخرین شماره روزنامه هفتگی " طوفان " در بهمن ماه 1307 منتشر می شود.

فرخی یزدی در سال 1318 در زیر شکنجه ء زندانبانان رضاخان در گذشت .

اینک دو قطعه از اشعار فرخی یزدی با عناوین تیشهء فرهاد و سوگواران در ذیل می آید .

 

تیشهء فرهاد

دل در کف بیداد تو جز داد ندارد

ای داد که کس همچو تو بیداد ندارد

فریاد رسی نیست در این ملک و گرنه

کس نیست که از دست تو فریاد ندارد

این کشور ویرانه که ایران بودش نام

از ظلم یکی خانهء آباد ندارد

دلها همه گردیده خراب از غم و اندوه

جز بوم در این بوم دل شاد ندارد

هرجا گذری صحبت جمعیت وحزب است

حزبی که در این مملکت افراد ندارد

دل در قفس سینه تن مرغ اسیر یست

کز بنــــد غــمـــت خاطــر آزاد ندارد

عشق است که صد پاره نماید جگر کوه

اینگونه هنـــــر تیشــــهء فـــرهاد ندارد

 

                              ü      این غزل را فرخی در نوروز 1318 در زندان قصر تهران سروده است

سوگواران

سوگواران را مجال بازدید و دید نیست

بازگرد ای عید از زندان که مارا عید نیست

گفتن لفظ مبارکباد طوطی در قفس

شاهد آیینه دل داند که جز تقلید نیست

عید نوروزی که از بیداد ضحاکی عزاست

هرکه شادی کند از دودهء جمشید نیست

سر به زیر پر از آن دارم که دیگر این زمان

با من آن مرغ غزلخوانی که می نالید نیست

بی گناهی گر به  زندان مرد با حال تباه

ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاوید نیست

هرچه عریانتر شدم گردید با من گرمتر

هیچ یار مهربانی بهتر از خورشید نیست

وای برشهری که درآن مزد مردان درست

از حکومت غیر حبس وکشتن وتبعید نیست

صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ

هرچه باشد از حوادث فرخی نومید نیست .

 

                                                                                           

 

نوشته شده توسط انجمن نويسندگان شوط | موضوع: | لینک ثابت |

درگذشت قیصر امین پور شاعر پرآوازه ایران سه شنبه هشتم آبان 1386 23:3
 

این قافله عمر عجب می گذرد

با نهایت تاسف و تاثر شنیدیم که یکی دیگر ازشاعران بزرگ و نام آشنا ی این کهن مرز وبوم بعلت عارضه قلبی روز سه شنبه مورخ 8/8/86 ازاین بقعهء فنا به آن خطه بقاء شتافت وجامعه  فرهنگی وادبی بویژه شعر و شاعری را درسوک خود نشاند. او کسی جز قیصرامین پور شاعر متعهد و بلند آوازه کشورمان نیست . انجمن نویسندگان شوط فقدان این شاعر بزرگ را به جامعه فرهنگی و هنری و تمام فرهیختگان و ادب دوستان و سخندانان و فارسی زبانان جهان تسلیت می گوید .

روحش شاد و یادش ماندگار.

 

      اگر دل دليل است ..

 

سراپا اگر زرد وپژمرده ايم

ولي دل به پائيزنسپرده ايم

چوگلدان خالي ، لب پنچره

پرازخاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم

اگرخون دل بود، ماخورده ايم

اگر دل دليل است ، آورده ايم

اگر داغ شرط است ما برده ايم

اگر دشنهء دشمنان ، گردنيم

اگر خنجر دوستان ، گرده ايم

گواهي بخواهيد ، اينك گواه

همين زخمهايي كه نشمرده ايم

دلي سربلند وسري ، سر به زير

ازاين دست عمري به سر برده ايم

 

            قيصر امين پور

 

نوشته شده توسط انجمن نويسندگان شوط | موضوع: | لینک ثابت |

درد دلهای دبیر انجمن نویسندگان ماکو دوشنبه یازدهم تیر 1386 18:34
 

                                                  

                                            مهدی جلیل زاده دبیر انجمن نویسندگان ماکو

خداحافظ انجمن

خیلی سخت است آدم چهار سال تمام با کسانی که فکر میکند حداقل یک دغدغه ی مشترک دارند بنشیند و بعد بفهمد که اشتباه کرده است .

آری چهار سال تمام از اولین روزی که وارد انجمن نویسندگان ماکو شدم میگذرد . توی این چهار سال خیلی ها آمدند و رفتند و خیلی ها هم ........

امروز دیگر هیچ کس آن دغدغه را ندارد . درد نوشتن

امروز همه ی کسانی که هر روز انتظار عصر های پنجشنبه را میکشیدند رفته اند چرا که غم بزرگتری دارند . دغدغه ی نان

من - مهدی جلیل زاده - تنها عضو این خانواده ی صمیمی به رغم همه ی تلاشهایم اعتراف میکنم که دیگر تمام شد باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم . هر چند شاید به هیچ کجای ادبیات این سرزمین بر نخورد که اصلا انجمنی به نام نویسندگان ماکو میان این کو ههای سر به فلک کشیده باشد یا نه .......

ولی دیگر کاری نمیشود کرد تقصیر هیچ کس نیست ایرانی جماعت همیشه اشتهایش به آبگوشت بیشتر از داستان بوده است پس من هم مزاحم تناول اقایان و خانم ها نمیشوم

ولی مجبورم بروم

چرا که بوی سیر و پیاز مشامم را می آزارد .

با تمام عذابی که خواهم کشید عصر های پنجشنبه را نمیدانم چه کار خواهم کرد شاید بروم تا برای شام شبم دیزی پیدا کنم !!!

این وبلاگ دیگر توسط من به روز نخواهد شد .

افشین حسین زاده ی عزیز اگر خواست میتواند ادامه بدهد وگرنه این تخته و این چکش ........

                                        http://www.anjoman79.mihanblog.com/

 

نوشته شده توسط انجمن نويسندگان شوط | موضوع: | لینک ثابت |

داستان کوتاه نوشته یک دانش آموز چهارشنبه سی ام خرداد 1386 13:20

صدای زنگ در دنیای تلخ کودک را برهم ریخت . با عجله بسوی در رفت تاکسی را که منتظرش بود بیند .

پدرش مثل هر روز خسته از سر کار برگشته بود . دستان باز کودک در انتظار پریدن به

آغوش گرم پدر بی جواب ماند .!

اما او همچنان درجلب توجه بابا تلاش می کرد ومادر هم همچنان مشغول کارهای خانه وتهیه ناهار بود .

تنهایی کودک اجازه فکرکردن به خستگی بابا وکارهای مادر را نمی داد و همچنان به دنبال یک همبازی می گشت .

پدر دیروز به او قول داده بود که امروزاورا به پارک ببرد .

کودک برای رسیدن به آرزوی کوچک وشیرین لحظه ها را به سختی سپری می کرد . غذا را با عجله تمام کرد ولباسهایش را پوشید وکنار در منتظر بود تا پدرش نیز غذا را تمام کند . بعد از مدتی پدرش با او به سوی پارک به راه افتاد خوشحالی زیاد کودک اورا بیقرارکرده بود وپدر همچنان در دنیای خیالات وافکار پدری خود قدم می زد در راه برای خود روزنامه ای خرید وبه پارک رسیدند .

چشمان کودک تیز کودک با گذشتن از در پارک همه جای آن را از نظر گذارند ، منتظر بود پدرش با او بازی کند ولی مثل اینکه مطالب روزنامه شیرین تر از بازی کودک بود . مدتی گذشت تا پدرش روزنامه را تمام کرد سکوت اطرافش نظر اور ا جلب کرد . متوجه شد پسرش نیست با عجله از جابلند شد ولی تا به کنارش نگاه کرد دید خواب شیرین فرزندش جای خالی همه رابرای او پر کرده است .

آری کودک به دور از توجه ومحبت پدر ومادرش روی نیمکت به خواب رفته است ولی اگر پدر ومادرش اورا تنها نمی گذاشتند هیچ وقت چنین اتفاقی نمی افتاد .  

 

نویسنده: کبری سلیمانی دانش آموز راهنمایی زینب (س) صوفی

نوشته شده توسط انجمن نويسندگان شوط | موضوع: | لینک ثابت |

یعما جندقی پنجشنبه نهم فروردین 1386 16:55

ابوالحسن یعما جندقی به سال 1196 هجری وقمری در خورمرکز بخش جندق وبیابانک متولد شد . نام نخستین او " رحیم" بود بعدها نام خود را به ابوالحسن تغییر داد وتخلص "مجنون " رابرای خود برگزید . وی فرزند حاج ابراهیم قلی از گوسفندداران آنمنطقه بود . رحیم در دوران کودکی گوسفندان پدررا به چرا می برد روزی از روزها که با اطفال همسال خود به چرانیدن گوسفندان مشغول بود ، ناگهان از دور امیر اسمعیل خان عرب عامری حکمران منطقه – که کوس برابری ورقابت آقا محمدخان قاجار می زد- با لشکریانش نمودار شد. همه کودکان از سر راه گریختند لیکن رحیم همچنان برجای خود استوار باقی ماند . امیر عامری با تعجب از وی نامش راپرسید و او به نظم چنین پاسخ داد :

ما مردمک خوریم           ازعلم وادب دوریم

امیر ازاین بدیهه گویی خوشش آمد وچون به خورآمد ، حاج ابراهیم قلی را فرا خواند واز وی خواست که فرزندش رحیم را جهت تعلیم وتربیت به او بسپارد . رحیم دردستگاه امیرعامری با استعدادی که داشت بزودی مراحل مقدماتی آموزش را طی نمود وبعد اززمان اندکی منشی امیر نامبرده گردید . واینک غزلی زیبا ازاین شاعر:

 

  

آن مرغ که جــــز در چمن آرام ندارد          پیداست که مسکین خبر ازدام ندارد

کافرنکند آنچه کند چشم تــو با خلق         این تـرک سپاهی مگـر اسلام ندارد

آغازمکن راه غم عشق که صــد ره           من رفتـــــم وبازآمـــدم انجـــام ندارد

آن نیست که ارباب ریا باده ننوشند          هرننگ که در صــومعه شد نام ندارد

 باروز وصالت زشب هجــر نتــرسم          این صبح بهشت است وزپی شام ندارد

محمودغلامی است اگرعشق نورزد         جمشید گدایی است اگر جام ندارد

باخاک درت فرقی اگرهست فلک را         این است ماهــــی چوتوبــــربام ندارد

زان روزکه درگردش جام آمده یغما          دیگر غمــــی از گردش ایـــــام ندارد

 

 

نوشته شده توسط انجمن نويسندگان شوط | موضوع: | لینک ثابت |

عضوانجمن نویسندگان شوط دربین چهره های ماندگارکشور یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 1:5
 

                         

                       عضوانجمن نویسندگان شوط دربین

                               چهره های ماندگار کشور                           

استاد محمدامراه زاده  ، محقق برجسته شهرشوط ، یکی ازفرهنگیان پیشکسوتی است که با ارائه آثارقلمی ومقالات علمی وتحقیقاتی خود درمراکزعلمی وتحقیقاتی ودانشگاهی کشورفردی شناخته شده محسوب می شوند. وی که اخیرا به افتخاربازنشتگی نایل آمده اند همچنان مانند دوران جوانی با انگیزه وپرانژری ومصمم ، مشغول مطالعه وتحقیق وپژوهش درزمینه های مختلف فرهنگی وعلمی واجتماعی است . بجاست مسئولین ضمن حمایت مادی ومعنوی ازایشان ودیگرمحققین که درواقع معماران بی نام ونشان کشورمان هستند، در توسعه وتعالی وبالندگی پایه های علمی وتحقیقاتی میهن اسلامیمان گام موثری بردارند.

دراین راستا انجمن نویسندگان شوط که یکی ازاهداف آن نیزشناسایی وکشف استعدادها وحمایت ومعرفی نویسندگان و هنرنویسندگی است برحسب وظیفه ضمن معرفی ایشان بعنوان عضو فعال این انجمن به دیگرمراکزعلمی وتحقیقاتی کشورمان ، برای نامبرده آرزوی موفقیت هرچه بیشتر درعرصه های فرهنگی وتحقیقیاتی ازخداوندمنان خواهانیم .

 

 

نوشته شده توسط انجمن نويسندگان شوط | موضوع: | لینک ثابت |

وبلاگ گلشن راز ادبی ( اشعار ترکی) دوشنبه دوم بهمن 1385 1:36
 

وبلاگ همکاروعضو انجمن نویسندگان و انجمن شعر وادب شهریار شوط

یوسف پورعظیم شوطی بروز شد  

قارداش اولومو آغلادار انساني اولونجه

       ويرانه كيمين گورسدر هرياني اولونجه

بو آيريليقين وصلينه يوك بيرده وصالت

     داغلار بئله هجران غمي جاناني اولونجه

دوغماز بئله انساني آنا بيرده عمورده

      قارداش دا گورممز منه گرياني اولونجه

تنها يوخودا گورمغيني ايستمك لازم

       آرزومدو گورم من بئله مهماني الونجه

دنيا نه قدر اولدو وفاسيز سنه قارداش

         ياننام يازا بيلمم بئله هجراني اولونجه

آخر گونو گوردوم او حالين آغلاديم آنجاق

        قدرت گورورم خالق يزداني اولونجه

بو آيريليقا يوكدو علاج خاطره قالدي

  گوز ياشي اولوردرديمين درماني اولونجه

تنها اومودوم بير جه بودور لحظه به لحظه

الدن يئره قويمام داهي قرآني اولونجه

 

www.shutdudadash.blogfa.com

 

نوشته شده توسط انجمن نويسندگان شوط | موضوع: | لینک ثابت |

پنجشنبه سی ام آذر 1385 3:37

کودک قالی باف

 

               من و مادر کنار دار قالی

             همیشه روز و شب مشغول کاریم

                         در این تنها اتاق خانه باید

                                 میان دار قالی گل بکاریم

                                    ولی فرش اتاق ما بجز یک

                                          گلیم کهنه چیز دیگری نیست

                                                   تمام زحمت روز و شب ما

                                                خداوندا برای خانه کیست

                                        همیشه با نخ خوشرنگ باید

                               ببافم شاخه ها را ، بوته ها را

                            تمام نقش قالیهای ما هست

                  پر از گلهای رنگارنگ و زیبا

        ولی یک روز نقشی می کشم من

      که شاید بهتر از هر نقش باشد

   ببافم با دو دستم فرش آن روز

که نقش خانه ای بی فرش باشد

 

 

منبع وبلاگ كانون همياري دانشگاه محقق اردبيلي

 

                  /http:// kanunehamyari.blogfa.com   

نوشته شده توسط انجمن نويسندگان شوط | موضوع: | لینک ثابت |